FANDOM


Wrong 2 این نوشته کامل شده است
این نوشته ممکن است دارای غلط املایی باشد. در رفع آن کوشا هستیم. صبر داشته باشید.
آشکار شدن
313 revelation

کد

313

نقل قول اولیه

هانسل و گرتل

نویسندگان

جیم کاف و دیوید گرین والت

کارگردان

ترنس اوهرا

قسمت بعد

عزیز مامان

قسمت قبل

شکارچی وحشی

نام لاتین

Revelation

آشکار شدنویرایش

قسمت آشکار شدن قسمت سیزدهم از فصل دوم و قسمت پنجاه و هفتم از ابتدای سریال گریم می باشد که در تاریخ 4 اسفند 1392معادل با تاریخ میلادی 23 فوریه 2014 از شبکه NBC پخش گردید.

داستان ویرایش

مونرو مادرش را گرفته بود و فریاد می زد که نیک و بارت بس کنند. نیک مشت محکمی حواله چانه بارت کرد و بارت عقب پرت شد. مونرو فرصت یافت تا میان پدرش و نیک قرار گیرد و فریاد زد: نیک دوستمه! بس کنین!

بارت و آلیس وویگشان را تمام کردند و بعد با سعی کردند حرف مونرو را تحلیل کنند. بارت پرسید: دوست؟ نیک با خشم گفت: اینجا چه خبره؟ و مونرو بلاخره فرصت کرد موقعیت را برای نیک تشریح کند و با احترام به پدر ومادرش اشاره کردو گفت: نیک اینا پدر مادرمن! نیک تازه فهمید که چه کرده است. بارت گویی می خواهد موضوعی را به مونرو بگوید که او از آن بی خبر است: اون یک گریمه! مادرش نیز با لحن سرزنش آمیزی که گویی نیاز به توضیح بیشتری دارد گفت: تو با یک گریم دوستی؟ نیک در حالی که به شدت از کاری که کرده بود شرمنده بود به آندو گفت: من واقعا متاسفم نمی خواستم بزنمتون ولی اونا هم می خواستن من رو بکشن و به مونرو رو کرد. بارت گفت:" بذار یک چیز رو اینجا مشخص کنم: من بلوت بادم، تو بلوت بادی مادرت بلوت باده "و با لحن بسیار تنفر آمیزی به نیک اشاره کرد :" اون یک گریمه!" مونرو پاسخ داد که می تواند توضیح دهد ولی بارت بی توجه به حرف او گفت: و می ذاری بیاد تو خونه ات. مونرو با آرام ترین لحن ممکن برای متقاعد کردن آنها گفت: نشنیدی چی گفتم؟ نیک دوستمه. بارت هیچ اهمیتی به این موضوع نداد و گفت: "اول رفته با یک فوکس باو نامزد کرده حالا هم با یک گریم دوست شده!" از شدت خشم داشت ووگ می کرد. مونرو به او اخطار داد که کسی در خانه او به دیگری حمله نمی کند و بارت گفت:" شاید دوست گریمش مایل باشه دعوا رو بیرون ادامه بدیم"و مونرو گفت:" نه مایل نیست چون می زنه می کشتت. دیدم از اینکارا می کنه." اینبار نوبت مادرش بود که صحبت کند. او با لحن زنی غمزده که گویی امیدوار است خبر ناگواری که همین الان به او داده اند صحت نداشته باشد گفت:" تو بایک گریم شکار کردی؟! "مونرو گفت: "اون یک پلیسه و من فقط ..."بارت حرف او را قطع کرد و گفت: ما میریم آلیس.

نیک که خود را عامل بخشی از این دردسر ایجاد شده برای مونرو می دید خود را عقب کشید و دستانش را به نشانه دنبال دردسر نبودن بالا برد و گفت: "من نمی خوام مشکلی ایجاد کنم." آندو بی تفاوت به آنچه او می گفت وسایلشان را برداشتند وآلیس پاسخ داد: "یکم واسه اینکار دیر شده"و داشت می رفت.نیک به او گفت:" لطفا یک لحظه... "و بارت به او گفت:"چطوره خفه شی "و بعد به مونرو گفت:" نمی دونم دارید اینجا چی کار می کنین ولی هر کاری هست اشتباهه" و بعد خانه را ترک کردند.مونرو در واپسین لحظه گفت: مامان! و مادرش با درد رو به او برگشت و گفت: من دیگه حتی تو رو نمی شناسم!

مونرو و نیک در خانه باقی ماندند. پس از چند لحظه سکوت نیک به سوی مونرو حرکت کرد تا هرچه سریعتر خود را توجیه کند: مونرو متاسفم اصلا روحمم خبر نداشت ... ولی مونرو حرف او را قطع کرد و گفت: برای چی اومده بودی اینجا؟ نیک از این حرف جا خورد و گفت: مهم نیست. مونرو پرسید: نیک چی می خوای؟ نیک گفت که برای یک پرونده آمده است و مونرو پاسخ داد: آره دیگه مونرو به درد همین کار های می خوره. نیک متوجه شد اوضاع بحرانی تر و متشنج تر این حرف هاست و بعد از رد و بدل کردن چند جمله دیگر  خانه مونرو را ترک کرد.

در خانه نیک جریان را به جولیت گفت و جولیت به او گفت مونرو با کمک کردن به او مشکلی ندارد. نیک تصمیم گرفت برای مدتی از مونرو کمک نگیرید  جریان پوست کندگی ها را به جولیت گفت.

ویکتور در قصر با لبتاپش که به دوربین مخفی اتاق آدلیند وصل بود او را نگاه می کرد که استفانیا وارد شد. او به ویکتور گفت که اگر بچه را می خواهد باید هرچه زودتر نسبت به بردن او اقدام کند. سباستین به شان زنگ زد و گفت که استفانیات در اتاق ویکتور است. شان بلافاصله متوجه شد که استفانیا به آدلیند خیانت کرده  و می خواهد کودک او را به ویکتور بفروشد.سپس ادامه داد که وقتی نیست و باید با ماینزتماس بگیرد. سباستین گفت شاید نتواندبرای دیدن او برود و شان جرف آخر را زد: حتی اگه شد مرگ خودتو جعل کن. نباید دست اونا به آدلیند برسه.

313 spiceshop

مونرو به ادویه فروش رفت . روزالی با دیدن او گفت که باید با هم حرف بزنند. مونرو به او گفت که او را دوست دارد و برایش مهم نیست که خانواده اش چه فکری می کنند. روزالی به مونرو گفت که او به مدت 7 سال با خانواده اش حرف نزده است. و می داند این چه کار سختی است . او پشیمان خواهد شد و بعد از او پیشمان می شود. مونرو گفت که هرگز چنین اتفاقی نمی افتد  و روزالی را در آغوش گرفت و بعد ادامه داد : در ضمن، فقط مشکل سر تو نیست. نیک اومد. روزالی که در یک لحظه عمق فاجعه را درک کرد مستقیم به مونرو نگاه کرد و گفت: خدا جون! ووگ کردهخ بودن؟ و مونرو با لبخند گفت: آره بعدشم به نیک حمله کردن. روزالی با لحن فیلسوفانه ای گفت: پس حالا می دونن که با یک گریم دوستی و می خوای با یک فوکس باو ازدواج کنی... مونرو با لبخن تلخی گفت: یه جورایی مایه ننگم!

یک افسر جنگل بانی قاتل را در جنگل پیدا کرد. وی با مرکز تماس گرفت تا پلاک ماشین را چک کند در آنجا یک ماشین دیگر هم وجود داشت. از مرکز دیر به او خبر دادند که نزدیک آن ماشین ها نشود. درست در همین لحظه دو وسن به شکل قاتل به مرد حمله کردند. و او را تیکه تیکه نمودند.

صبح روز بعد مونرو بلند شد تا به دیدن پدر و مادرش برود و سنگ هایش را با آنها وا بکند. او به هتل رفت و به پدر و مادرش گفت که او با روزالی ازدواج خواهد کرد و از اینکه آنها نمی خواهند به حرف او اهمیت بدهند بسیار ناراحت است و با حالی بغض کرده اتاق را ترک کرد. مادر مونرو منقلب بود ولی پدرش معتقد که کار درستی را انجام داده اند.

شان با آدلیند تماس گرفت و به او جریان خیانت استفانیا را گفت و اضافه کرد که مایزنر و سباستین دارن به دنبال او می آیند. اگر او با خانواده های سلطنتی برود، هرگز از قصر بیرو نخواهد آمد. آدلیند پرسید: چرا باید بهت اعتماد کنم؟ و شان در پاسخ گفت: چون فکر می کنم اون بچه ای که تو بارداری مال منه، نه اریک. در این لحظه کسی در زد. خوشبختانه مایزنر و سباستین اول رسیده بودند. مایزنر داخل آمد تا به آدلیند کمک کند تا آماده شود، و سباستین رفت ماشینش را بیاورد. در حالی که مایزنر به آدلیند غر می زد که عجله کند، سباستین با آنها تماس گرفت که دو مامور ورات بالا آمدند. در این لحظه دوباره در زدند. آدلیند با وحشت به مایزنر گفت چی کار کنیم؟ مایزنر لباسش را در آورد و در رختخواب دراز کشید و در حالی که از زیر پتو دستش روی سلاحش بود به آدلیند گفت در را باز کند. آدلیند در را گشود و دو مامور ورات به او گفتند که پرنس ویکتور او را احضار کرده است. مایزنر از داخل اتاق فریاد زد: آدلیند کیه؟ دو مامور که متوجه شدند کسی در اتاق است آدلیند را کنار زده و وارد شدند.

هر سه با هم به تخت مایزنر رسیدند. مایزنر از آنها پرسید که چه کسی هستند؟ و آندو به او گفتند که بلند شود. آدلیند به ماموران توضیح داد که او یک دوست است و یکی از ماموران ضربه ای به شکم او وارد کرد تا او را کنار بزند. آدلیند از این ضربه به شدت دردش گرفت و مایزنر یکی از ماموران را کشت. در دم یک قلم خوشنویسی از روی پاتختی بالا پرید و به عمق چسم مرد دوم فرو رفت. آدلیند اظهار داشت که این کار او نبوده است.

313 crimescene

صحنه قتل افسر گشتی: یک دست اینطرف، پای کنده شده اش آنطرف ، و بقیه امعا و احشایش در اطراف ریخته شده بود.

در وین سباستین مایزنر و آدلیند را کنار جاده در وسط جنگل پیاده کرد. بقیه راه را باید پیاده می رفتند.

روزالی در مغازه بود که جولیت آمد. او به خاطر جریان دیش برای رزوالی نگران بود . روزالی گفت که بسیار ناراحت است وبعد از حال نیک پرسیدو گفت که شنیده دیشب با پدر و مادر مونرو روبرو شده است. جولیت گفت که نیک خیلی بابت دیشب ناراحت است. روزالی از جولیت پرسید که نیک به دنبال چه می گشته است. بعد از اینکه جولیت جریان را گفت قیافه روزالی به حال اضطرار در آمد و بعد مونرو سر رسید و روزالی جریان پوست های کنده شده را گفت و مونرو بلافاصله گفت: کاچا مورتل؟ و بعد ادامه داد که قضیه خیلی جدیه باید با نیک تماس بگیرم. و از آنحا رفت. نیک به مونرو زنگ زد و پس از عذزخواهی دو طرفه به اتو گفت که هرچ سریعتر به خانه ا و بیاید. تنها زیرا اوضاع خطرناک تر از آ« است که به وصف آید.

ویکتور استفانیا را احضار کرد و به او گفت که یک نفر آدلین د را فراری داده است و استفانیا به او گفت که یک نفر از داخل خانه او اینکار را کرده است.

313 vertauen

روزالی در مغازه بود که مادر مونرو آمد. او گرچه چندان با اینکار موافق نبود ولی مونرو را دوست داشت و نمی خواست پسرش را ازدست بدهد برایه مین تصمیم گرفته بود تا زندگی آنها را به دستان خودشان بسارد و با روزالی پیمان فرتراون برقرار کند. روزالی نیز پذیرفت . آندو مقابل هم ایستادند ووگ کرده و بعد هم را بو کشیدند .

مونرو به خانه رفت و متوجه شد پدرش آنجا منتظر وی است.  بارت توضیح داد که او به فرودگاه رفته و مادرش با او نیامده است. حالا هم نمی داند مادرش کجاست و برای پیدا کردن ائو به خانه مونرو آمده است. مونرو به او گفت که نیک دارد به آنجا میاید . پدرش دوباره خشمگین شد: با گریم؟ می خواید برید کله چی رو بزنید؟ یک بلوت باد؟ هوندیگر؟ و بعد مونرو گفت: کاچا مورتل. پدرش از شنیدن این حرف میخکوب شد و گفت: ویلدس هیر؟ و بعد گفت که او نمی تواند از پس ویلدس هیر بر بیاید. در این لحظه نیک سر رسید و با دیدن دوباره پدر مونرو می خواست برود ولی مونرو به او گفت که پدرش دارد می رود.

پدر مونرو بدون اینکه پشتش را به نیک کند از در بیرو رفت . و پشت در زوزه کشید.

مونرو به نیک گفت که کاچا مورتل ها برای شکار گریم ها ظاهر می شوند و این موجود هم حتما به دنبال اوست. او توضیح داد که در کتاب های وسنی گفته می شود که آنها پس از یک رعد  و برق ظاهر شده و به گریم ها حمله می کنند. او به نیک توضیح داد که باید مکان مبارزه را انتخاب کنند و قویا پیشنهاد میکند که آنجا خانه وی نباشد.نیک درحالی که کتاب مونرو را در دست داشت گفت: اونجا ننوشته چطور می شه باهاشون جنگید؟ مونرو توضیح داد: تو اون کتاب نه، اونجا قراره پیروز بشن! تصمیم گرفتند به تریلر بروند و سلاح بردارند.

در تریلر نیک نوشته ها را میخ واند و مونرو سلاح انتخاب می کرد. آخرین نوشته گریم ها نشان می داد که گریم متوجه ضد ضربه بودن آنها شده بوده است و فکر می کرده مانند افسانه سامسون اگر کسی موهای آنها را ببرد آنها ضعیف خواهند شد و لی او نتوانسته به حد کافی نززدیک شود تا تئوری خودر اامتحان کند. به همین جهت نیک دو تا چاقو نی برای تست توئری جد گریمش برداشت. پیش از آنکه آنها بتوانند به محل باز تری بروند صدای رعد و برق آمد. نبرد در شرف آغاز شدن بود.

مونرو ونیک با احتیاط از تریلر بیرون آمدند و به اطراف نظر افکندند. چون کسی را ندیدند، مونرو گفت که ممکن است کتابش اشباه کرده باشد که حمله آغاز شد. ویلدس هیر به مونرو حمله کرد و نیک تمام خشابش را روی او خالی کرد ولی پوستی که به تن او بود مانع از کوچکترین صدمه شد و بعد ویلدس هیر به او حمله کرد. مونرو قصد داشت با تنفگ غول کش ویلدس هیر را بزند که نیک وحشتزده داد دز: پشت سرت! و یک ویلدس هیر دیگر هم از پشت سرش پیدا شد. مونرو به او شلیک کرد و آن یکی هم صدمه ای ندید و مونرو با ووگش ماند تا با او درگیر شود. از هر نظ قدرت ویلدس هیر ها به آندو می چربید. نیک از دست یکی از ویلدس هیر ها در رفت و زیر یک یدک کش خزید و مونرو نیز با یک ضربه به همان زیر پرت شد. آندو به هم نگاهی کردند  و مونرو پرسید: حالا چی؟ نیک گفت : موهاشون رو بزن و آنها مونرو را پیش از حرف دیگری بیرون کشیدند. و می خواستند او را تکه تکه کنند. نیک از زیر یدک کش بیرون جست و روی گرده یکی زا آ«ها پرید تا موهایش را بزند ولی آنها نیک و مونرو را کنار هم پرت کردند و با گام های ارام فاتح قاتلی که می داند پیروز خواهد شد مقابل آنها ایستادند. نیک و مونرو نگاهی به هم کردند و مونرو گفت من چپی رو می گیرم، نیک گفت منم راستیه رو که ناگهان یک ویلدس هیر بزرگ تر از دوتا قبلی از پشت ماشین ها پدیدارد شد و اوضاع را بی ریخت تر از پیش کرد. دوتا ویلدس هیر نیک را گرفتند. یکی دستان نیک را گرفت و دیگری قصد داشت او را بکشد و سومی با مونرو درگیر بود. در حالی که هیچ امیدی نیود ناگهان پدر مونرو روی یکی از ویلدس هیر ها پرید  وداد زد: دستتو از پسرم بکش! و مونرو فرصت کرد تا با آنی درگیر شود که قصد کشتن نیک را داشت.

نیک در این میانه موفق شد موهای یکی را با چاقو ببرد و ویلدس هیر در جا مرد. دو تای دیگر را هم به همین نحو کشتند. پس از ختم قائله، مونرو با حیرت گفت: بابا؟!پدرش برخاست و به او گفت: نمی دنستی با چی طرفی. با اینکه با یک گریم دوستی نمی تونستم مرگت رو ببینم. سپس ادامه داد که پدر بزرگش می گفته که ویلدس هیر ها زمانی رخ عیان می کنند که یک جایی در دنیا اتفاق خیلی بدی می افتد. از آن اتقاهایی که دنیا را تغییر می دهد. بعد اظهار داشت که جنگیدن کنار یک گریم واقعا تجربه عجیبی بوده است.

از آن سو درد زایمان آدلیند شروع شد.

پس از این شب درهم و برهم و پر از اتفاق ، خانواده مونرو برای صرف شام به خانه نیک دعوت شدند. همگی پشت میز نشسته و شام می خوردند. جو به قدر سنگین بود که هیچ کس حرف نمی زد. مونرو و روزالی روبروی بارت و آلیس و نیک و جولیت در انتهای میز نشسته بودند. جولیت برای شکستن جو ناجور میز با شادمانی گفت: این قضیه ازدواج خیلی هیجان انگیزه نه؟ زمانش رو معلوم کردین؟

این حرف مثل جرقه یک انفجار بزرگ بود . همه دست از غذا خورد کشیدند تا آماده هرگونه اتفاقی  باشند. اول پدر مونرو از

313 dinnerparty

شدت خشم ووگ کردد. مونرو رو به او با ووگش به ووگ او پاسخ داد، مادر مونرو از آنسو و در ادامه این واکنش زنجیره ای روزالی ووگ کرد. نیک که همان لحظه در حال بریدن گوشت با یک چاقوی بزرگ بود مثل فنر از جا جست و جولیت حیرت زده از این حرکت پرسید : چی چی شده؟ نیک درحالی که به حال تهدید آمیز چاقو را تکان می داد گفت: همگی آرامشتون رو حفظ کنید! همگی به نیک نگاه کردند و بعد از حال ووگ در آمدند. آلیس نگاه ملامت باری به شوهرش انداخت و بارت پس از چند لحظه گفت: شرمنده یکم طول می کشه عادت کنم. بقیه شام در سکوت ادامه یافت.

وسن ها ویرایش

بلوت باد

فوکس باو

ویلدس هیر

دقت بیشتر ویرایش

ریزه کاری ویرایش

شماره اتاق بارت و آلیس 313 بود

تصاویر ویرایش

تصاویر پشت صحنه ویرایش

ویدیو ها ویرایش

313 Are you Friend with a Grimm

تو با یک گریم دوستی؟!

شناسنامه قسمت
شناسنامه قسمت

شماره قسمت :13 شماره فصل:3


شخصیت بازیگر
نیک برکارد دیوید جیونتولی
هنک گریفین راسل هورنزبی
شان رینارد ساشا رویتز
جولیت سیلورتون بتسی تالوچ
مونرو سالیس ویر میشل
درو وو رجی لی
آدلیند شید کلیر کافی
روزالی کالورت بری ترنر

شخصیت بازیگر
استفانیا وودوا پوپسکو شهره آغداشلو
بارت کریس مولکی
ویکتور آلکسیس دنیزوف
آلیس دی والاس
سباستین کریستین لجادک

موجود شخصیت
بلوت باد مونرو
بارت
آلیس
فوکس باو روزالی کالورت
ویلدس هیر شکارچیان گریم
گریم نیک برکارد

مکان ها تشکل ها
اداره آگاهی پرتلند ورات
تریلر لافر
ادویه فروشی خانواده های سلطنتی