FANDOM


Juliet searching این نوشته در دست تکمیل است
لطفا تا پایان کار صبور باشید شما می توانید با اضافه کردن اطلاعات و گسترش این نوشته به ما کمک کنید.
ولکنالیس
218-ringoffire

کد

218

نقل قول اولیه

سه موی طلایی شیطان

نویسندگان

جیم کاف و دیوید گرین والت

گارگردان

دیوید گروسمن

قسمت بعد

در معرض خطر

قسمت قبل

یک فوکس باو خشمگین

نام انگلیسی

Volcanalis

کمربند آتشویرایش

قسمت ولکنالیس قسمت هجدهم از فصل دوم و قسمت چهلم از ابتدای سریال گریم می باشد که در تاریخ 30 فروردین 1392معادل با تاریخ میلادی 19 آپریل 2013 از شبکه NBC پخش گردید.

داستان ویرایش

یک محقق زمین شناسی در حال بررسی یک حفره دودخانی بود که به شدت از دیدن آ« به هیجان آمده بود ولی متوجه شد کسی در جنگل او را نگاه می کند. او چند سنگ را از اطراف حفره برداشت و به سمت ماشینش رفت مردی به ظاهر ولگرد به او حمله کرد وسعی کرد کیفش را از او بگیرد ولی زن به او اسپری فلفل زد و کیفش را برداشت و در رفت. مرد ولگرد پس از رفتن او به شکل یک گاو ووگ کرد.

زن در میان راه به رئیسش زنگ زد وجریان را گفت.

218 bye hank

هنک در کلانتری کاغذی را از همکار میز بغلی گرفت و با صندلی چرخدار خود را سمت میزش هل داد. به محض اینکه سر میز رسید. نیک با نگاهی شماتت بار کنارش نشست. وو در طرف دیگرش و نیک گفت: تمومش کن  وو خیلی جدی به او گفت: بزن به چاک نیک ادامه داد: دیگه جات تو اداره نیست. هنک پرسید: جدا؟ که شان از پشت سرش آمد و گفت: تا سه هفته دیگه این دور بر پیدا نشه چرا هنوز اینجایی. معلوم شد که هنک قرار است پس از 4 سال به مرخصی برود. در حالی که چشمان آرزومند کل کلانتری را به همراه می کشید همگی او را تا دم در بخش جنایی بدرقه کردند و با نا امیدی و حسرت محض برایش دست تکان دادند.

جولیت به خانه رفت. حالا دیگر همه جا نیک را می دید که با وی صحبت می کند. از دست نیک ها داخل خانه فرار کرد و پشت ماشین پرید ولی آنجا هم نیک را دید  وتصادف کرد.

آدلیند در اتاق هتل در اوضاع ناجور ماه های اول حاملگی بود که خانم پش، همان هگزن بیستی که قبلا با وی دیدار کرده بود به دیدنش آمد و گفت که باید به دیدن ملکه جنگل رومانی بروند.

نیک که از تصادف جولیت باخبر شده بود به دیدن او آمد جولیت با حالتی درمانده اول فکر کرد که این هم یکی از تصوراتش است ولی بعد فهمید که این نیک واقعی است. سپس به نیک گفت که دارد از دست او دیوانه می شود. و نمی خواهد او را ببیند.

جیل پمبری زمین شناسی که قبلا در موردش صحبت شد در خانه ابتدا زلزله خفیفی احساس کرد و بعد یک موجود داغ آتشین به او حمله کرد.

مونرو، باد و –ظاهرا- نیک مشغول تماشای فوتبال بودند. آندو پای تلویزون جیغ می زدند ولی نیک در حال افسردگی خود توجهی به تلویزیون نداشت. تیم تیمبرز ، یک فرصت گل را از دست داد و موجب شد که بعد از کلی داد و فریاد آندو نظر نیک را در مورد اینکه: باید پاس می داد یا شوت می کرد بپرسند. نیک که یکدفعه مورد هجوم سوالات آندو قرار گرفته بود حباب افکارش پاره شد  و متوجه نبود آندو در مورد چه حرف می زنند. گرچه ابتدا انکار کرد که فوتبال را نگاه نمی کند: معلومه که نگاه می کنم! ولی بعد خودش را لو داد –زیرا نمی دانست حریف تیم تیمبرز در تلویزیون چه کسی است. مونرو معتقد بود نیک بیشتر از جولیت در آن تصادف صدمه دیده است. ولی پیش از اینکه نیک برای خواب برود به او زنگی رزدند تا سر صحنه برود.

پس از رفتن او باد اظهار داشت که عجیب است که یک گریم اینطور درد می کشد و او یک گریم با احساس است!

جولیت به دیدن پیلار رفت . حالت وحشتزده اش آنقدر ملموس بود که پیلار بلافاصله فهمید اوضاع هر لحظه دارد بدتر می شود.

جسد جیل پمبری پخته شده بود ولی جز وی هیچ چیز دیگری در خانه نسوخته بود. آنها دوربین فیلم برداری او را پیدا کردند و تصمیم گرفتند سری به محل کار او بنند.

پیلار نوشیدنی تقویت حافظه برای جولیت درست کرد و به او گفت که دارد تمامی خاطرات را با هم به یاد می آورد. او باید یک خاطره را انتخاب کند و واردش شود . باید این سلسله یاد آوری ها تبدیل به یک تار خاطره شوند تا او بتواند  به زندگی اش سر وسامان بدهد. جولیت از رفتن به خانه می ترسید ولی پیلار گفت که او باید اینکار را بکند وگرنه آینده اش تباه خواهد شد.

218

آدلیند و خانم پش به حاشیه جنگل سیاه رفتند. کسانی که آنحا بودند بیشتر به کولی ها شباهت می دادند تا چیز دیگری. ملکه جنگل های رومانی استفانیا وودووو پوپسکو بود و آدلیند را شناخت. معلوم بود که خانم پش و استفانیا هم را می شناسند وخیلی هم از هم خوششان نمی آید و به هم اعتماد ندارند. سپس آدلیند را به یک چادر برد دو پسرش دراگومیر ولوچیان را آدلیند معرفی کرد. سپس آندو دستان آدلیند را گرفتند و استفانیا وسیله ترسناکی را برداشت تا با آن خون بچه را بگیرد . آدلیند بی وقفه جیغ می کشید و می شود نتیجه گرفت که اینکار بسیار دردناک بوده است.

رئیس جیل جریان مزاحمت را به آنها گفت و آنها را به آن مکان برد او نیز اندکی از سنگ ها را برداشت . پس از بازگشت متجه شدند شیشه های ماشین شکسته است و به دنبال عامل آن رفتند نیک در جنگل با همان مرد ولگرد روبرو شد و مرد به شکل گاو ووگ کرد.نیک زیر لب گفت: تو دیگه چه کوفتی هستی و مرد گاو شکل با دیدن گریم بودن نیک فرار کرد. و نیک او را گرفتند. مرد مدام فریاد می زد: شما احترام قائل نشدید و خواهید مرد.

پس از انجام آزمایشاتی به این نتیجه رسیدد که آدلیند راست گفته و بچه اش دارای خون سلطنتی است. آنها می خواستند سر بچه و خریدش بحث کنند ولی آدلیند گفت که او در ازای این بچه قدرت های هگزن بیستی اش را می خواهد. استفانیا با لحن جدی گفت که شاید اینکار ممکن نباشد ولی آدلیند برای انکار مصمم بود.

در کلاتری قرار شدن شان به نیک در مورد این قضیه کمک کندو نکی در مورد مارکوس همینگز مردی که بازداشت کرده بودند گفت که زنش نیز سال ها قبل  مانند جیل پمبری کشته شده است. و اینکه او وسن است.

جولیت به خانه بازگشت و به محض ورود همه خاطراتش به او هجوم آوردند. او وحشتزده از در بیرون جست و خاطره دیگری از نیک را دید. در این خاطره نیک در حال آوردن یک جعبه بزرگ به داخل خانه بود و از جولیت می خواست در را باز کند. جولیت سعی کرد به یاد بیاورد او در جئواب نیک چه گفته است و موفق شد. سلسه خاطارت گسسته و همان خاطره در ذهنش جا گرفت.

نیک و شان در اتاق بازجویی متوجه چیز عجیبی شدند. مارکوس به نیک گت که او تنها سعی در هشدار داشته است و او جیل پمبری را نکشته است. ولی "او " اینکار را کرده است. نیک پرسید در مورد چه حرف می زند. مارکوس گفت که "او " به مانند مارکوس وسن است نه مانند نیک گریم و بعد گفت که هنگامی که زمین گریه کند ولکنالیس ا زخ واب بیدار می شود .

بیرون در نیک از شان پرسید: ولکنالیس دیگه کیه؟ شان پاسخ داد: ولکانلیس خدای آتش روم باستان و کشیش ولکنا – آتشفشان- است. نیک توضیح داد که بر اساس اطلاعات پزشکی قانونی جیل پمبری  از داخل پخته شده است و به نظر نمی رسد کار مارکوس باشد. شان پرسید پس کار کیه؟ خدای روم باستان؟ بعید می دونم بتونیم قتل رو گردن او بندازیم. تصمیم گرفتند اینکار را به روش گریم ها ادامه دهند. وو سر رسید و اطلاعات جالبی در مورد کممربند آتشفشانی دنیا گفت و توضیح داد که افسانه ها می گویند اگر یکی از سنگ ها این حلقه را بردارند  به بلای عظیمی دچار می شوند. سپس در میان بهت و حیرت آندو آ«ها را ترک کرد.

نیک به شان گفت که رئیس جیل هم از آن سن گها برداشته است. تصمیم گرفتند که به او هشدار دهند. نیک و شان به موقع سر رسیدند و آنچه ولکنالیس خوانده می شد را دیدند. وی از خود گرما ساطع می کرد تنفس اطراف وی بسیار دشوار بود و حرارت از اطرافش فوران می کرد. پس از چند شلیک، ولکانلیس از خانه بیرو ندوید و نیک نیز به دنبالش از کنار هی تکه چوبی که رد یم شدند آتش می گرفت و منفجر می شد. گلوله ها به بدن وی کارگر نبود و نهایتا وی در یک چاه ناپدید شد.

جولیت به یاد آوری خاطراتش ادامه می داد.

معلوم بود نیک و مونرو مدت زیادی در تریلر صرف کرده اند زیرا مونرو معتقد بود باید یک قهوه ساز و یک سیستم صوتی خفن هم آنجا نصب کنند. تا اینکه صفحه مورد نظرش را یافت.مارکوس همینگز یک تاروس آرمانتا بود. موجوداتی بسیار بیباک جمگجو و مقاوم در مقابل آتش.  ولی نوشته به زبان لاتین بود.

کتاب را نزد شان رنارد بردند و او نوشته را ترجمه کرد . از قرار معلوم جد نیک هم از مقابل این موجود که وسن نیست نیز فرار کرده و این موجود کوه وزو در ایتالیا را فعال کرده و باران خاکستر را بر سر اهالی پمپی فرود آورده است . بیشتر اهالی پیمیپ از آن سنگ ها برداشته بودند. تصمیم بر اسن شد که این ولکنالس را هر طور شده متوقف کنند. پیش از آنکه او رپرتلند را نیز به سرنوشت پمپی در بیاورد. زیار از قرا معلوم وی فقط وقتی پدیدار می شود که قرار باشد فوران آتشفشانی رخ دهد.

مارکوس همینگز تنها کسی بود که بیشترین مدت را صرف تحقیق این موجود کرده بود ولی او نیز نیم دانست او از کجا می آید و یا چطور متوقف میشود. او به نیک گفت که این نیروی طبیعت است و نمی شود با آن جنگید. نیک که لجش از این همه ندانسات در آمده بود گفت: بی خیال مارکوس تو6 ساله تو کون کوهستان زندگی می کنی بلاخره یک چیزی از این یارو فهمیدی. مارکوس نی با لحن خود نیک گفت: اتره فهمیدم اگر تا زمان یخ زدن آتیش جهنم هم اونجا بمونم هیچ چیز تغییر نمی کنه. نیک برای لحظه ای به فرک فرو رفت. مارکوس گفت که حاضر است برای متوقف کردن این یارو جانش را هم بدهد و. نیک با توجه به کتابش حرف او را تایید کرد و گفت: می دونم مارکوس حالا چی لازم داریم؟ مارکوس با حیرت پرسید برای چه کاری؟ نیک ساده گفت: برای یخ زدن آتیش جهنم.

نیک مونرو شا ن و مارکوس سنگ هایی را برداشتند و به سرعت از آنجا دور شدند. آنها تصمیم داشتند ولکانلیس را به یک انبار بکشانند و با نیتروژن مایع وی را به صفر مطلق برسانند. قرار شد مارکوس کنار سنگ ها بماند. لحظات زیادی نگذشته بود که ولکنالیس از زیمن بیرون آمد و آ«ها وی را با دمای -210 درجه منجمد کردند. او به شکل یک مجسمه سنگی در آمد و افتخار شکستنش به مارکوس رسید.

جولیت لحظه ای که نیک از او خواستگاری کرد را به یاد آورد و روی آن تمرکز کرد و بعد همه چیز را در مورد آنشب به یاد آورد.

وسن ها ویرایش

بلوت باد

نیم زابر بیست

تاروس آرمانتا

هگزن بیست

غیر وسن ویرایش

ولکنالیس

دقت بیشتر ویرایش

رزوالی کالورت در این قسمت حضور نداشت.

اسم اولیه قسمت کمربند آتش بود ولی بعد توسط خود شبکه به ولکنالیس تغییر داده شد.

این قسمت در کانادا زودتر از آمریکا پخش گردید. زیرا حادثه انفجار بمب در دو ماراتون بوستون در نزدیکی همین تاریخ اتفاق افتاد و به دلیل پوشش خبری گسترده دستگیری عاملان حادثه این قسمت هفته بعد پخش گردید.

ریزه کاری ویرایش

اتفانیا وودوا پوپسکو ملکه کولی ها شناخته شد. محل اسکان وی با محل اسکان آدلیند شید در وین حدود 800 کیلومتر از هم فاصله دارند. 97 کیلومتر کمتر از فاصله تهران تا مشهد.در حالی که آنها اوایل شب راه افتاده و خیلی زود رسیدند.

این اولین قسمتی بود که یک ایرانی در آن بازی کرد. استفانیا وودوا پوپسکو شهره آغداشلو می باشد که از هنرمندان پیش از انقلاب ایران است.

این دومین قسمتی بود که ردر آن موجود غیر وسنی حضور داشت.

تصاویر ویرایش

شناسنامه قسمت
شناسنامه قسمت

شماره قسمت :18 شماره فصل:2


شخصیت بازیگر
نیک برکارد دیوید جیونتولی
هنک گریفین راسل هورنزبی
شان رینارد ساشا رویتز
جولیت سیلورتون بتسی تالوچ
مونرو سالیس ویر میشل
درو وو رجی لی
آدلیند شید کلیر کافی

شخصیت بازیگر
استفانیا وودوو پوپسکو شهره آغداشلو
پیلار برتیلا داماس
مارکوز همینگز گیل گایل
باد وورستر دنی برونو

موجود شخصیت
هگزن بیست خانم پش
تاروس آرمانتا مارکوس همینگز
بلوت باد مونرو
ولکنالیس ؟
گریم نیک برکارد

مکان ها تشکل ها
اداره آگاهی پرتلند
تریلر