FANDOM


Juliet searching این نوشته در دست تکمیل است
لطفا تا پایان کار صبور باشید شما می توانید با اضافه کردن اطلاعات و گسترش این نوشته به ما کمک کنید.
خرس، خرس می ماند
Bears are bearsQ102

کد

102

نقل قول اولیه

شنل قرمزی

نویسندگان

دیوید گرین والت
جیم کاف

كارگردان

نوربرتو باربا

قسمت بعد

هشدار زنبور

قسمت قبل

راهنما

نام انگلیسی

Bears Will Be Bears

خرس، خرس می ماندویرایش

"خرس، خرس مى ماند" دومین قسمت از فصل ١ سریال گریم است که در ٤ نوامبر ٢٠١١ برابر ١٣ آبان ١٣٩٠ از شبكه NBC آمريكا پخش گردید.

داستانویرایش

دختر و پسر جوانی بی اجازه وارد خانه ویلایی باشکوهی شدند. برای خود مشروب ریختند، غذا درست کردند و خانه را به هم ریختند. در میانه کارشان ماشینی وارد خانه شد. آنها تصمیم گرفتند از خانه فرار کنند. دختر از پنجره بیرون پرید ولی پسر آنجا گیر کرد و صداهای غرش از خانه آمد. دختر وحشتزده از خانه فرار کرد .

در بیمارستان دکتر به نیک برکارد گفت که سمی که وی تزریق شده است سمی از تیره عنکبوتیان است و او خوش شانس است که هنوز زنده است. وی به او گفت اگر حالش بد شد به بیمارستان برگردد ولی در حال حاضر حالش خوب است. هنک در راهرو منتظرش بود و گفت که حالش چطور است. نیک در عضو پرسید قیافه ام چطور به نظر میاد؟ هنک گفت به پلیسی می مونی که کل شب رو کار کرده باشه! نیک پاسخ داد : قیافه خودت هم دقیقا همونطوریه! سپس متوجه شد که خاله اش به هوش آمده است. پرستار به او توضیح داد که نمی توانند به او اجازه دهند تا با وی صحبت کند. بهتر است صبر کند تا وضعیت وی تثبیت شود.

کاپیتان رنارد به پلیسی دستور داد که هویت هر کسی که وارد اتاق خاله نیک می شود را بررسی کنند. سپس از نیک پرسید که آیا چهره ضارب را دیده است؟ نیک گفت که وی از پشت سرش آمده است . و اگر دوربین های امنیتی را نگاه کنند احتمالا وی را خواهد شناخت.

پس از بررسی دوربین امنیتی در کلانتری متوجه شدند که پشت ضارب به دوربین است و نمی توان وی را شناسایی کرد. رینارد به آنها گفت که اگر چیز جدیدی به دست آوردند به او خبر دهند.

در این میان افسری آمد و گفت که راننده مستی را گرفته اند که داستان احمقانه ای از گم شدن دوست پسرش تعریف می کند و نامش گیلدا دارنر است. آنها برای صحبت با وی رفتند.

روز بعد به خانه ای رفتند که گیلدا دارنر آنجا رفته بود هنگامی که رسیدند متوجه شدند که وو نیز آنجاست.پیش ازپیاده شدن نیک به گیلدا تاکید کرد که در ماشین بماند. وو به آنها گفت که دیشب افرادی وارد خانه این خانواده شده اند و همه چیز را به هم ریخته اند.

متوجه شدند که در خانه سیستم دزدگیر هست ولی آنها آن را فعال نکرده اند. سپس نیک متوجه خراش شبیه به پنجه بر روی قاب پنجره شد. هنک متوجه ویترین هایی با ابزار آلات عتیقه شد. بر خلاف نیک، هنک اطلاعات زیادی در مورد این موارد داشت. زن خانه توضیح داد که آنها معتقد به پاسداری از میراث ها خانواده ها هستند. نیک پرسید که آیا کسی دیگری به خانه آنها دسترسی دارد؟ آنها توضیح دادند که سرایدار ها و نظافتچی ها، همسایه هایشان و یکی از پسر هایشان بری که با دوستانش زندگی می کند.

نیک پرسید که پس راکی چه شده است؟ هنک ساده جواب داد: احتمالا الان تو حونه اش خوابه.

راکی در غاری بود. دستان و چشمانش را بسته بودند. موجودی به وی نزدیک شد ودر گوش او زد و بعد روبرویش غرش ترسناکی کرد.

در طی بازجویی گیلدا پس از اعتراف به خوشگذرانی غیر قانونی(از منظر هنک) گفت که یک بلایی بر سر ریک آمده است و آنها باید وی را پیدا کنند. او گفت که خیلی نگران راکی است و خودش را مقصر می داند که برای کمک به او بازنگشته است. نیک پس از خارج شدن هنک از گیلدا پرسید: آیا موجودی که دنبال وی دویده بود حیوان بود؟ گیلدا با نگاهی نامفهوم به او نگاه کرد .نیک پرسید آیا یک سگ بود؟ گیلدا گفت نمیداند چه چیزی بود ولی هرچه بود بسیار بزرگ بود و او. از شدت وحشت فرار کرده است.

معلوم شد پدر راکی راننده کامیون است و پسرش را نیز ندیده است. پسر هم موبایل نداشته است و تنها ماشینش هم همانی بوده که گیلدا را با آن گرفته اند. هنک این فرضیه را مطرح کرد که شاید گیلدا دوست پسرش را کشته است. و می خواهد کاری کند که آنها را گمراه کند. نیک با این فرضیه مخالف بود. در این لحظه خاله ماری با او از بیمارستان تماس گرفت و گفت که حتما باید او را ببیند.

در بیمارستان پرستار به نیک گفت که عمر چندانی از خاله اش باقی نمانده است. نیک وارد اتاق شد و دست خاله اش را با مهربانی گرفت و به او گفت که او خانواده اش است ونمی تواند مرگ او را تحمل کند. و به وی گفت که اگر او نمی آمد او دیوانه می شد و چیزای عجیبی دیده است. خاله اش با مهربانی و سکوت به پسرخواهرش چشم دوخته بود و با ملایمت گفت بیشتر از این هم خواهی دید.گفت که تو مسئولیتی داری که نباید نادیده اش بگیری. خاله اش به او توضیح داد که باید بد ها را شکار کند. درست مانند کاری که اجدادش کرده اند. گفت که پلیس بودن او به نفعش است و باید از این توانایی استفاده کند. ناگهان درد بازگشت نیک خواست برخیزد تا دکتر خبر کند ولی ماری دست او را فشرد ونگذاشت و گفت: دروگرها من رو تا اینجا تعقیب کرده اند یعنی معنیش اینه که احتمال داره بازم باشن . هیچ کس نمیداند آنها چند نفرند و سازمان مخفی برای کشتن گریم ها هستند.نیک از این حرف حیرت کرد. با تعجب پرسید: یعنی باز هم گریم هست؟ خاله اش گفت که هستند ولی او با آنها در ارتباط نیست. نیک پرسید از اون چیزاهایی که میبیند چند تا هست؟ خاله اش گفت که تعداد آنها بسیار زیاد است و در تریلر همه اطلاعات وجود دارد. او گفت که هرگز نگذارد کسی تریلر را پیدا کند. سپس با آخرین توانش گفت که امیدوار است آمدنش بهتر از نیامدنش بوده باشد.

و حالش بد شد. پرستار نیک را از اتاق بیرون کرد.

هنک در گاراژ منتظر وی بود از دور نیک را دید و پرسید که حالش چطور است؟ نیک توضیح داد با توجه به شرایط پیش آمده حالش بسیار خوب است. آنها تصمیم گرفتند که به خانه ریب بروند. البته هنک توضیح داد که خانه آنها تا پارک های ملی ادامه دارد و آنقدر زمین دارند که نمی توان کسی را به راحتی در آن پیدا کرد.

در راه چند موترو سوار جلوی آنها پیچیدند و نزدیک بود با آنها تصادف کنند. کاشف به عمل آمد که این بی کله های موتور سوار پسران خانواده ریب هستند. در حین صحبت نیک متوجه شد که آنها نوعی وسن به شکل خرسند و پدر خانواده نیز متوجه شد که نیک یک گریم است هرچند که به روی خودش نیاورد. بچه ها از قیافه پسر گم شده اظهار بی اطلاعی کردند.

آدلیند با شان رینارد در خیابانی خلوت قرار داشت. شان تاکید کرد که نمی توانند اجازه بدهند ماری چیز بیشتری به نیک بگوید و به او تا کید کرد که حتما برای کشتن وی از آدم ها استفاده کنند. نه از وسن ها تا با یک وویگ ناخواسته همه چیز بر باد نروند.

سپس آدلیند حساب مردی را رسید که میخواست از آنها زورگیری کند.

درخانه نیک مشغول بررسی توتم ها خرس مانند بود که جولیت سر رسید آنها با هم در مورد ماری صحبت کردند.

در جنگل پسر ها خانواده ریب عروسک پارچه ای را بر روی چوب ها نوک تیزی که در یک چاله بود انداختند.

نیک در تریلر مشغول نقاشی بود که خاله اش با لباس بیمارستان وارد شد. نیک حیرتزده به او نگاه می کرد و از او پرسید اینجا چه میکند؟ خاله اش چاقویی را برداشت و در دست او فرو کرد. نیک وحشتزده از خواب پرید .جولیت از دستشویی بیرون آمد و از پرسید حالش خوب است؟ نیک خوابش را برای او شرح داد. با اینکه اول صبح بود جولیت گفت که باید برای جراحی یک سگ بولداگ برود. نیک از این فرصت استفاده کرد و به تریلر رفت. هنگام بازرسی کمد سلاح ها، چشمش به پنجه خشک شده ای افتاد که بسیار شبیه با مشابه آن در خانه ریب ها بود. آن را برداشت و رفت.

مونرو مشغول ورزش بود که صدای زنگ در آمد از آنجا که ساعت 6:30 صبح بود اهمیتی نداد و پس از چند بار زنگ دیگر به سمت در رفت و در را باز کرد و از دیدن نیک پشت آن جا خورد و گفت که کله صبح است ولی پیش از آنکه در را ببند نیک داخل خانه آمد و گفت که به کمکش نیاز دارد. مونرو که لجش در آمده بود کلی قلنبه بار نیک کرد و بعد نیک از او تشکر کرد که در پرونده قبلی کمکش کرده است. مونرو درجواب از او پرسید که چقدر طول خواهد کشید چون او در حال ورزش بوده است. نیک پنجه را به او داد و پرسید می داند این چیست؟ مونرو آن را بیرون از پاکت آورد و بوئید و گفت که این مال یگر بارها است. و بعد از سوال ابلهانه نیک جواب داد که یگر بار ها و بلوت باد ها با هم متفاوتند و ادامه داد که احتمالا در مراسم روهاتز از آن استفاده می کنند. این مراسم شامل تعقیب شکار و گرفتنش می باشد. او در حین صحبتش ذکر کرد که گریم ها و وسن ها هر دو موجودات دیگر را به یک شکل می بینند. و اضافه کرد وی از ترس خاله نیک دو شب است که نخوابیده. چون می ترسیده مانند مادربزرگش سرش را کنده و به تیر چراغ برق بچسباند.!

نیک پرسید که روهاتز چیست و مونرو پاسخ داد مراسمی برای به بلوغ رسیدن پسران یگر بار است.

نیک در بیمارستان نشسته بود و تصویر یگر بار را می کشید. خاله اش بیدار شد و گفت که تصویر یک یگر بار است، نیک در مورد روهاتز گفت و ماری با لحنی سرشار از رضایت گفت که این خوب است که او دارد یاد می گیرد. و در مورد روهاتز توضیحات اندکی به نیک داد.

در کلانتری هنک توضیح داد که پسر خانواده در ساعتی که دو تا خرابکار خانه بودند آنجا بوده است. در این لحظه رینارد به نیک گفت که نمی تواند نیروی پلیس دم در اتاق خاله اش را نگاه دارد چون به نظر می رسد که آنها دارند برای نیرو های پلیس پارتی بازی میکنند.

مونرو در حال جاگذاری یک قطعه بسیار ریز درون ساعتش بود که تلفنش زنگ خورد. قطعه به خاطر این زنگ افتاد. در حالی که حرصش در آمده بود گوشی را برداشت و با شنیدن صدای نیک بیشتر حرصش در آمد و گفت: خب چی شده باز؟

مونرو خشمناک و حیرتزده بر سر نیک غرش کرد: گریم؟ مگه خل شدی؟ نیک از او درخواست کرد که پیش خاله اش بماند و از او محافظت کند. و مونرو با تمام سلول هایش با حالتی ناباورانه مخالفت می کرد. سر انجام پرسید: واسه چی فکر کردی من همچین کاری میکنم؟ نیک گفت چون به تو اعتماد دارم! و بعد قول داد به محض امکان بازگردد. مونرو پس از دور شدن او گفت :شاید نباید به من اعتماد داشته باشی.

هنک با او تماس گرفت و گفت که گیلدا دارنر از زندان آزاد شده و احتمالا یکراست به خانه ریب ها می رود.

گیلدا دارنر اسلحه اش را به سمت خانم ریب گرفت و پرسید چه بلایی بر سر ریک آورده اند که یکی از پسران خانه به وی حمله کرد.

هنگامیکه به خانه ریب ها رسیدند نیک توضیح داد که گیلدا دارنر دارد یکراست به خانه آنها می آید. خانم ریب گفت که چیزی ندیده است و هنک گفت که به جاده پشت خانه می رود. نیک فرصت را غنیمت دانست و به آنها گفت که در مورد روهاتز خبر دارد. آقای ریب گفت که کسی دیگر اینکار را نمی کند ولی کاشف به عمل آمد که خان ریب باخبر و موافق این کار است. نتیجتا آقای  ریب و نیک برای پیدا کردن پسرها به راه افتادند.

هنک در جاده ماشین گیلدا دارنر را پیدا کرد.

پسرها ریک و گیلدا را بلند کردند دستانشان را باز کردند و به آنها گفتند تا جایی که می توانند بدوند.

مونرو معذب در راهرو بیمارستان راه می رفت. نهایتا وارد اتاق شد و به ماری که بیهوش بود گفت که او مادر بزرگش را کشته است و این احمقانه است که او در این فاصله انتقام خانواده اش را نمی گیرد. ماری چشمانش را گشود و گفت :از شانست استفاده کن بلوت باد. در این لحظه دو مهاجم وارد اتاق شدند ولی با دیدن مونرو بیرون رفتند و مونرو دنبال آنها با راه افتاد.

نیک و آقای ریب به در یک غار رسیدند

مونرو مهاجم را تا زیر زمین تعقیب کرد و مجبور شد با وی درگیر شود. یک مهاجم دیگر هم به او حمله کرد و مونرو او را به شدت زد به طوری یکی از دستانش کنده شد. خودش وحشتزده از صحنه جرم گریخت.

در غار کسی نبود و آقای ریب گفت که مراسم شروع شده است و از غار بیرون دوید. گیلدا و ریکی با سرعت فرار میکردند و یگربار های جوان از عقب آنها می دویدند. نیک و آقای ریب نیز دنبال آنها بودند. تا اینکه سر انجام نیک و آقای ریب به آنها رسیدند و مراسم متوقف شد. از سوی دیگرخانم ریب برای کمک به پسرانش آمده بود در آن چاله پر چوب نیز افتاد.

پس از آمدن ماشین های پلیس ، مونرو با نیک تماس گرفت و به او گفت که زود به بیمارستان برگردد و او نمی تواند بیش از این آنجا بماند.

مردی برای کشتن ماری وارد اتاق وی شد و می خواست او را بکشد، با اینحال ماری از رختخوابش بیرون پرید و با مرد گلاویز شد و مرد را کشت. درست در همان لحظه نیک سر رسید و ماری را در آغوش گرفت. ماری با تمام جانی که برایش مانده بود در گورش نیک گفت که فراموش نکند کیست و به هیچ چیز جر غریضه اش اعتکاد نکند و در آغوش نیک جان سپرد.

مدتی بعد نیک تریلر را جابه جا کرد و به یک انبار ماشین برد تا کسی آن را نیابد.

یک روز که به سر قبر ماری رفته بودند  جولیت پرسید آیا حالش خوب است؟ و نیک گفت نه و بعد حرف خاله اش را به یاد آورد و گفت: ولی بهتر می شم.

موجودی از پشت بوته ها به او و جولیت چشم دوخته بود و آندو را می پایید.

وسن هاویرایش

بلوت باد

هگزن بیست

یگر بار

گونه اى ناشناخته در آخر قسمت (ملیفر)

دقت بیشتر ویرایش

  • فیلم برداری این قسمت دقیقا عصر قسمت آزمایشی انجام شد*.

ریزه کاری ویرایش

  • سمی که به نیک تزریق شد متعلق به یک عنکبوت برزیلی است.
  • نام خانوادگی رییب(Rabe) از در هم ریختن واژگان خرس (bear) بدست آمده است.
  • نام گیلدا به معنای نگهبان طلا و گنج است.
  • نام قسمت از سر تیتر" پسر ، پسر می ماند" می باشد.

تصاویرویرایش

ویدیو-آپارات ویرایش

102 monroe2

مزاحمت های یک گریم

شناسنامه قسمت
شناسنامه قسمت

شماره قسمت :2 شماره فصل:1


شخصیت بازیگر
نیک برکارد دیوید جیونتولی
هنک گریفین راسل هونزبی
شان رینارد ساشا رویتز
مونرو سالیس ویر میشل
آدلیند شید کلیر کافی
درو وو رجی لی
جولیت سیلورتون بتسی تالوچ

شخصیت بازیگر
فرانک ریب کوری گراهام
گیلدا دارنر امی گومینیک
بری ریب پارکر باگلی
آنا آیانا برکشایر
ماری کسلر کیت بورتن

موجود شخصیت
گریم نیک برکارد
گریم ماری کسلر
بلوت باد مونرو
هگزن بیست آدلیند شید
یگر بار بری ریب
یگربار فرانک ریب

مکان ها تشکل ها
اداره آگاهی پترلند
بیمارستان
جنگل
تریلر
خانه مونرو
خانه نیک